دکتر گفته بود شنبه صبح ساعت 6.5 بیمارستان باشم که تا کارهای پذیرش و آماده سازی من انجام بشه بیاد.من و پسر جون و مامانم شب همه مدارک و ساک بیمارستان و دوربین فیلمبرداری و عکاسی رو آماده کنار در گذاشتیم و مثلا خوابیدیم.البته چه خوابی؟!! من و پسر جون که مدام با هم حرف می زدیم.هم خوشحال بودم و هم نگران.شاید باید بگم بیشتر نگران.نگران سلامتی آراد.فقط اینو از خدا می خواستم.از ته ته دلم.صبح ساعت 5.15 بیدار شدیم و نماز خوندیم و آماده شدیم.پسر جون از لحظه لباس پوشیدن شروع به فیلمبرداری کرد.ساعت 6.20 رسیدیم جلوی در بیمارستان.بیمارستان ایرانشهر توی خیابون شریعتی.محیط بیمارستان خیلی آروم و خلوت بود.به محض ورود ، کارهای پذیرش من شروع شد.بعد از چند دقیقه،پدر و مادر و برادر پسر جون هم رسیدن.من رو خیلی زود به بخش زایمان بردند و معاینات رو شروع کردن و لباس اتاق عمل رو پوشیدم.بقیه هم پشت در منتظر بودن تا من آماده بشم.حدود ساعت 7.40 دقیقه من رو با برانکارد از اونجا خارج کردن و به سمت اتاق عمل بردن.پسر جون با دوربین فیلمبرداری پا به پای ما میومد.خلاصه من وارد اتاق عمل شدم و پسرجون دوربین رو به تکنسین اتاق عمل داد که در طول عمل هم فیلمبرداری کنه....
وقتی چشمام رو باز کردم یه کله گرد کوچولو با یه جفت چشم مشکی خیره به خودم دیدم که گذاشته بودن روی سینه من تا شیر بخوره.لحظه عجیبی بود.مامانم،پسر جون و مادر شوهرم هم بالای سرم بودن.مامان میگه اون موقع فقط با صدایی که هنوز به خاطر بیهوشی کاملا باز نشده بود، پشت سر هم می گفتی :" مامان خیلی دوستش دارم."،" مامان خیلی حس خوبی دارم." بعد از اون، پسر جون اومده بالای سرم و موهامو نوازش می کنه و از مشخصات نی نی برام میگه( اینها رو توی فیلم دیدم و زیاد چیزی یادم نمیاد.)
ظهر اون روز اتاقم پر بود از دوستا و همکارام.اتاقم پر بود از گل و گل سر سبد همه گلها ، آراد عزیزم که به گفته همه شباهت عجیبی با پدرش داره.همون آرزوی همیشگی من.31 فروردین روز عجیبی بود.روزی که خدا یه هدیه بزرگ دیگه به من داد.یه هدیه دوست داشتنی که حاصل عشق و علاقه و زندگی من و پسر جونه.
فردا صبح ، دکتر منو معاینه کرد و گفت میتونم ظهر مرخص بشم.پسرم هم از هر جهت شکر خدا سالم و نرمال بود و به خوبی هم شیر خوردن رو توی همون چند ساعت اول شیر خوردن رو یاد گرفته بود.
ظهر ساعت 1 ، کارهای ترخیص انجام شد و ما آماده رفتن شدیم.کلا حالم خوب بود.از طرفی هم خودم آدم یک جا نشین و اهل استراحتی نیستم.به همین خاطر از همون صبح زود آرایش کرده بودم و موهامو مرتب کرده بودم و برای خودم قدم می زدم.مادر شوهرم هم خیلی خوشحال بود و به همه می گفت عروسم با خنده رفت توی اتاق عمل و با خنده هم اومد بیرون.مادرم هم به خاطر سلامتی من و آراد، مدام خدا رو شکر می کرد.پسر جون هم که توی آسمونا بود و فکر کنم حقوق یک ماهشو فقط بین پرسنل بیمارستان پخش کرده بود.اما در آخرین لحظات خروج از بیمارستان، یه اتفاق بد کلی همه رو نگران کرد که البته خدا رو شکر به خیر گذشت.
من و پسر جون و مامانهامون منتظر بودیم که آسانسور بیاد و سوار شیم.هر کدوم از اونها چند تا وسیله و ساک و... دستشون بود.آراد هم داخل ساک حملش و دست پسر جون بود.آسانسور که اومد ، واسه همه جا نبود در نتیجه قرار شد که مامانهامون با پله برن و من و پسر جون و آراد با آسانسور.آسانسور از طبقه 3 به طرف بالا رفت و هر طبقه هم توقف داشت.یادم میاد که دیگه کم کم داشتیم به همکف نزدیک می شدیم که دیگه از شدت سر گیجه نمی تونستم روی پا وایسم و به پسر جون گفتم حالم د اره بد می شه.پسر جون میگه بعد از اون رنگت به شدت سفید شد و به شدت خوردی زمین.همون موقع می رسیم همکف و پسر جون،آراد رو به نگهبان می ده و برام ویلچر می گیره که منو به سمت اورژانس ببره.مامانها هم که می بینن ما نیومدیم، نگران می شن و میان.توی مسیر اورژانس، پرستار هر چقدر تلاش می کنه نمی تونه فشار منو اندازه بگیره چونکه ظاهرا نبضم از کار افتاده بوده و به همین علت از دکتر اورژانس می خوان که بیاد فشارمو بگیره.پسر جون میگه هر چقدر تلاش میکردن که فشارتو بگیرن، گیج فشار عدد 2 رو نشون میداده و من فکر می کنم این یعنی مرگ!!
بعد از چند لحظه که منو روی تخت می خوابونن و آب کمپوت بهم میدن، احساس کردم دارم به زندگی بر می گردم.دقیقا همین احساس بود.احساس مردن و زنده شدن.
خلاصه که به خیر گذشت و به خونه اومدیم.امروز آرادم چهار روزه هست و شکر خدا و ماشاءا... در صحت و سلامت کامل.وزن تولدش 3کیلو و 20 گرم و قدش 49 بود.یه پسر ریز نقش کاکل زری سفید برفی.
باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه نعمتهایی که به من داده.نعمت سلامتی که به پسرم داده و همه بزرگیها و خوبیهاش.
ممنونم از همه دوستانی که جویای احوال ما بودن