خب حالا بيايم سر جريان جاري دار شدن:
از اول بگم كه من دو تا برادر شوهر دارم و هيچ تا خواهر شوهر.پسر جون پسر بزرگ خونواده هست و برادر شوهر بزرگه همسن منه.در واقع سه روز از من بزرگتره و اون كوچيكه هم 5 سال كوچيكتر. راستش رو بخواين من با برادر شوهرام يه جورايي از داداشاي خودم هم صميمي ترم.مخصوصا با هموني كه همسن خودمه.كه اينجا آقاي دكتر خطابش مي كنم.من و اين آقاي دكتر يه جورايي مثل خواهر و برادراي پشت سر هم هستيم كه همش با هم كل كل دارن و توي سر و كله هم مي زنن.خيلي پسر صاف و صادق و بي رياييه.صداقتش به حديه كه حتي مصلحت انديشي و محافظه كاري هم براش تعريف نشده و هميشه هر چيزي كه توي ذهنش ميگذره رو به زبون مياره.كسايي كه تازه باهاش آشنا مي شن ،ممكنه يه خورده از اين رفتارش جا بخورن ولي بعد از يه مدتي مثل من مي فهمن كه اين رفتارها از سر بي ريايي و همون اخلاقيه كه گفتم و ديگه جا نمي خورن! اين برادر شوهر بنده واقعا آدم حسابيه.دانشجوي دكتراي يه رشته مهندسي توي دانشگاه شريف هست و عضو هيات علمي پژوهشگاه مرتبط با رشته ش و يكي دو جاي ديگه هم به صورت پارت تايم و پروژه اي كار مي كنه.من از روزي كه با اين خونواده وصلت كردم، در انتظار ازدواج ايشون بودم.به دو دليل.دليل اولش اين بود كه هميشه احساس مي كردم خونواده همسرم به علت كم جمعيتي و نداشتن روابط فاميلي زياد و همچنين نداشتن دختر جوان ، يه جورايي با روحيات، خواسته ها و اخلاقيات دخترهاي اين نسل آشنا نيستن و شايد اين قضيه باعث شده بود كه هميشه من حس كنم،عليرغم تلاش زيادي كه مي كنم، هنوز اونجوري كه دوست داشتم، مقبول مادر شوهر نبودم.شايد همه اينها توهمات من بوده ولي خب حسم اين رو مي گفت.ضمن اينكه از اون عروسهايي هم نيستم كه براي رضايت خونواده همسرم ارزش قائل نباشم و هميشه اين موضوع برام مهم بوده.خب اومدن يه نفر ديگه به اين خونواده با شرايط سني، تحصيلي و اجتماعي مشابه خودم، كمك ميكرد كه شرايط من هم تا حدودي بهتر بشه.(البته اينها تصورات خودم هست و مطمئنم خيلي ها با اين تصورات موافق نيستن). دليل دوم اينكه من نه خواهر دارم و نه خواهر شوهر.عروسمون هم هيچوقت نخواست اونجوري با ما قاطي بشه، در نتيجه هميشه منتظر ظهور !! جاري بودم.(باز هم مي دونم كه خيلي ها توي دلشون بهم بد و بيراه ميگن كه بابا آخه مگه جاري هم فاميل ميشه؟؟!! ولي فحشهاتون رو نگه دارين يه كم كه برم جلو، بيشتر ممكنه لازمتون بشه).
جند وقتي بود كه اين برادر شوهر ما به صرافت زن گرفتن افتاده بود.مادر شوهرم هم بسيار زياد به زيبايي عروس اهميت ميداد و خیلی توی این مورد سخت گیر بود.یعنی یه دختر رو که می دید از همه زوایا نگاش می کرد که ببینه واقعا خوشگل هست یا نه؟و چون عروس اوليش نتونسته بود اون معيار رو زياد برآورده كنه، اين بار ديگه حساسيتش روي اين قضيه خيلي وحشتناك زياد بود. كيسهاي زيادي از اطراف معرفي ميشد ولي مقبول مادر شوهر واقع نمي شد.از طرفي هم مدام با اصرار، مامان از من مي خواستن كه توي دوستام و اطرافيان بگردم و اگه كيس مناسبي ديدم ،معرفي كنم ولي خب من واقعا از اين كار مي ترسيدم.اما اصرارهاي مامان هر روز و هر روز تكرار مي شد. خب تا اينجا رو داشته باشيد بايد يه گريز بزنم به يه جاي ديگه.
ني ني.سايت رو خيلي ها مي شناسن.يه سايت مربوط به بارداري و بچه داريه.من از زمان بارداري عضو اون سايت شده بودم و يه كلوپ خصوصي داشتيم كه همه اعضا اون مادرهايي بودن كه بچه هاي همسن آراد دارن.من توي اين كلوپ دوستاي خيلي خيلي خوبي پيدا كردم.مي تونم بگم در حال حاضر بيشتر وقتمو رو با اين دوستام ميگذرونم.همگي كم و بيش با زندگي و خونواده همديگه آشنا هستيم....
ادامه دارد
پ.ن: ساعت 9 جلسه دارم و بايد برم.اگه شد بعد از ظهر ادامه داستان رو مي نويسم.اگه هم نشد كه ايشالا شنبه.
