تبليغاتX
من و زندگی

من و زندگی

خب من برگشتم، البته به همراه آراد،مامان و بابا

مادر بودن اونقدرها هم کار سختی نیست.حتی اگه پسری به شیطونی و نا آرومی آراد داشته باشیم که از صبح تا شب بیدار باشه و گریه کنه و بغل بخواد، اونهم فقط بغل مامانش.مادر بودن کار سختی نیست در صورتی که نیازی نباشه در آن واحد مادر چند نفر باشی که نیاز به آرام کردن دارن.من مادرم، مادر آراد.اما وقتی که آراد دچار دل دردهای شدید میشه و نا آرومی می کنه، مادر آراد هستم و مادر پسرجونم و بابام و مامان پسر جون و باباش و داداشش.باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که این وسط مامان خودم میتونه آرام باشه.بعد از آروم کردن آراد یا حتی در حین آروم کردنش من به امر خطیر آروم کردن سایرین هم مشغولم.نمی خوام بگم خیلی فدا کارم و به خاطر اونها این کارو می کنم.این کارو می کنم چونکه نگرانی و به هم ریختن اعصاب اونها و قیافه های در همشون منو بیشتر کلافه و خسته می کنه.اینکه در حالیکه 100 در 100 مطمئنم پسرم از شدت دل درد نا آرومه و این رو پذیرفتم که دل درد در نوزادها شایع هست و داروهای خوبی هم دارم بهش میدم ولی بقیه نگران هستن که مبادا مشکل حادتری داشته باشه، نه کمکی به آراد میکنه و نه قوت قلبی هست برای یه مادری که حداقل از لحاظ جسمی خیلی احساس ضعف و خستگی می کنه.

امسال روز تولد حضرت فاطمه،اولین روز مادر برای من بود.تلفنم از صبح زنگ خورد و الطاف دوستام مثل همیشه شامل حالم شد.اولین تبریک رو پدر شوهر عزیزم بهم گفت و دومی رو هم شوهر عزیزم.کادوی روز مادر هم که کار مشترکی از آراد و پدرش بود، مثل همیشه با سلیقه و ناز بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 21:15  توسط طوطیا  | 

تقریبا 20 روزه که شیرازم و این در تاریخ مهاجرت من بی سابقه هست.شنبه به اتفاق آراد و مامان برمی گردم تهران.من همین جا، هر گونه صحبت و اظهار نظری در خصوص آرام بودن آراد کردم، پس می گیرم.رسما پدر ما رو در آورده.دکتر میگه باید حداقل 18 ساعت در شبانه روز بخوابه در حالیکه حداکثر 8-9 ساعت می خوابه.خلاصه که 4-3 نفر ادم اینجا،حریف این فسقلی نمی شن.به قول پسر جون فقط بزرگتر شده و صدای گریه هاش چاق تر شده.

توی این 6 ماهی که من مرخصی زایمان دارم، بهم حقوقم رو نمی دن و حقوق این 6 ماه رو یکجا بعد از اتمام مرخصی می دن ولی از اونجایی که خدا همیشه با ما یار بوده و هست شرکت در یک اقدام غیر منتظره حقوقا رو به میزان قابل توجهی افزایش داد.یعنی تقریبا معادل حقوق من به حقوق پسر جون اضافه شد و این یعنی اینکه زندگی به روال عادی خودش ادامه میده.اینکه با تولد آراد ،طی دو ماه متوالی ،ابتدا من و بعد پسر جون توی قرعه کشی برنده وام قرض الحسنه شرکت شدیم، اینکه به جای یک بار ، در سال جدید ،شرکت دو بار افزایش حقوق داد و اینکه الان برای بار سوم، کارانه ثابت (همون افزایشی که بالا گفتم) برامون در نظر گرفتن، یعنی اینکه پسرم، با خودش روزیش رو هم آورده.ما که خدا رو شکر همیشه نسبت به سن و سالمون، درآمد مناسبی داشتیم و خدا رو شکر می کردیم.حالا هم بیشتر از اینکه از جنبه مادی قضیه خوشحال باشیم، از این خوشحالیم که خدا به ما و زندگیمون همیشه لطف داشته و داره و به قول معروف نظرش با ما هست.

 

تقریبا به وزن قبلی خودم برگشتم.البته افزایش سایزدر نواحی مرتبط داشتم که در نظر اول باعث میشه تپل تر از قبل به نظر بیام ولی مهم اینه که فاکتور توده بدنی من 21.5 هست که در بازه ایده آل(25-18) قرار داره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:37  توسط طوطیا  | 

من و پسر جون و آراد روز پنج شنبه اومدیم شیراز. پسر جونم تا دیشب اینجا بود.حالا من و آراد قراره یه ۲۰ روزی اینجا باشیم تا بتونیم با کمک مامان  یه کم استراحت کنیم.نمیدونم ۲۰ روز می تونم بدون پسر جونم سر کنم یا نه؟!

این عکس رو همین چند دقیقه پیش از پسرم گرفتم که تازه از حموم برگشته.

به شدت سرما خوردم و بیشتر از این حال پشت کامپیوتر نشستن ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 22:0  توسط طوطیا  | 

عزيزم

الان تقريبا چهار سال از ازدواجمون ميگذره و تو در همه اين روزها و ماهها در كنارم بودي.

خيلي وقتها كه من تو زندگي به مشكلي بر ميخورم ، در مورد خودم به اين فكر ميكنم كه واقعا كجاي دنيا ايستادم.

به اين فكر ميكنم كه بين تمام خوشي ها و سختي هايي كه خدا براي تمام مردم روي زمين قرار داده سهم من از خوشي ها چقدر بوده و از سختي ها چقدر ؟

به اين فكر ميكنم كه بايد شاكر باشم يا شاكي ؟

وقتي به همه اينها فكر ميكنم هميشه افكارم رو با رضايت و سپاس رها ميكنم ، چون خوشبختم و اين خوشبختي رو مديون تو هستم.

من با تو خوشبختم.

پسر جون.

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 12:27  توسط طوطیا  | 

یکی از چیزهایی که تولد آراد برام در پی داشت، دیدن و شنیدن صدای کسانی بود که شاید سالها ازشون بی خبر بودم.همکلاسیها و همدانشگاهی هایی که از زمان فارغ التحصیلی از هم خبر نداشتیم، پسر خاله و دختر خاله هایی که اونجوری ارتباط صمیمانه ای بینمون نبود،دوستانی که خارج از ایران به سر می برن و دوستان قدیمی و صمیمی که به خاطر مشغله های کاری مدتها از هم دور شده بودیم.دوستام واقعا بهم لطف داشتن.من همیشه دور و برم یه عالمه دوست دارم و کلا آدم رفیق بازی هستم و از این خصلتم راضی ام.همین که از به فرض 30 تا دوستی که داشتم هنوز تونستم 29 تاشو داشته باشم، برام خیلی ارزشمنده و این شاید به این معنی باشه که من تونستم تا یه حدودی برای دوستام وظیفه دوستی رو به جا بیارم.یکی از این دوستان، نجمه نامی هست که خب از اون قدیمی هاس.که اون زمانی که تب و تاب این بازار گ.ل.د.ک.و.ئ.س.ت داغ بود،حسابی درگیر این قضیه شد.این ماجرا مصادف شد با اومدن من به تهران و سکونت من توی خوابگاهی که نجمه ساکن بود.خب بالطبع من اون موقع ، یکی از دلگریمهای معدودم توی این شهر غریب، همین نجمه بود که ایشون هم بدجوری درگیر پول در آوردن بود و بی خیال دوستی و اون مرام همیشگی شده بود.بعد هم اون خونه گرفت و از خوابگاه رفت و من هم فوق قبول شدم و ساکن خوابگاه دانشگاه شدم و تماسی باهاش نگرفتم.علاوه بر این، یک سری تغییرات رفتار و عقیده در نجمه که احتمالا از چند بار سفر اروپا و چندی زندگی مجردی توی تهران نشات می گرفت ، باعث شده بود که من هم زیاد تمایلی به تماس بیشتر نداشته باشم.اما اون سابقه دوستی کمی من رو متوقع کرده بود و بدجوری از اینکه نجمه احوالی از من نپرسید،دلشکسته شده بودم.تا اینکه هر دو ازدواج کردیم و چند بار نجمه تماس گرفت و یک بار هم بهم سر زد .اما باز ارتباطی به شکل سابق برقرار نشد تا اینکه آراد به دنیا اومد و نجمه و شوهرش نهایت لطف و محبت رو به ما نشون دادند.خب آدم نباید بی انصاف باشه و خوبیها رو به خاطر بدیهای و دلخوریهای گذشته نبینه.نجمه توی این مدت که من کمی دچار دپرشن شده بودم، اصلا من رو تنها نذاشت.و مدام با شوهرش به ما سر می زدن و حتی توی تهیه مواد غذایی فریزری به من کمک زیادی کرد.به قول نجمه بازگشت این دوستی هم از پاقدم آراد عزیزم بود.

از پسر شیطونم بگم که کلی دلبر شده.کلی هم عاشق داره.یکماهش رو تموم کرده و قدم به دومین ماه زندگیش گذاشته.خدا رو شکر رشدش به نظر خوب میرسه.پنج شنبه واسه چکاپ یکماهگی بردیمش که دکترش هم خدا رو شکر خیلی راضی بود..و اینکه عشق من و پسرجونه.آراد و باباش بزرگترین بهانه های زندگی من هستن.دوستشون دارم .خیلی زیاد.

این هم یه عکس از پسرم که با دهن باز در آغوش گرم پدری به خواب رفته.

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 14:3  توسط طوطیا  | 

همیشه می گفتم دوست ندارم بعد از به دنیا اومدن نی نی، وبلاگم از وبلاگ طوطیا به وبلاگ مامان آراد تغییر کنه و بیام همش از آراد بنویسم.دوست دارم اینجا همونجوری جای درد دل و خاطره و روزمرگی های خودم باشه ولی واقعیت اینه که اسم وبلاگ هست "من و زندگی" و 25 روزی هست که زندگی من شده آراد.پسرم بزرگ شده،من رو به خوبی می شناسه و هر روز برام جذاب تر و دوست داشتنی تره.

اون حالتهای افسردگیم خیلی بهتره.من همیشه خدا رو شاکر بودم که یکی از بزرگترین الطافش به من این بوده که یه روحیه شاد و سر حال دارم.خیلی نگران بودم که نکنه این دپرشن موندگار بشه ولی خودم خیلی سعی کردم کنترلش کنم.من از اون آدمایی نیستم که از ژست افسردگی خوششون میاد و هیشه از چیزایی که باعث ناراحتیم می شن یا حتی چیزایی که نوستالژیک هستن برام دوری می کنم ،حتی اگه خیلی برام ارزشمند باشن.شاید همین تلاشها،همین دوری کردن از هر نوای غم انگیزی حتی اذان، بهم کمک می کنه که روحیه م رو خوب و شاد نگه دارم.ولی خب هر انسانی ، هر چقدر هم که شاد باشه، حتی اگه بی خیال دنیا و زندگی هم باشه، یه چیزایی واسش پیش میاد که دلگیرش کنه و امروز برای من پیش اومده و من دلگیرم.

بدم میاد کسی واسم تصمیم بگیره.بدم میاد کسی بهم حکم کنه.بدم میاد یکی دیگه واسه زندگیمون برنامه ریزی کنه.این کار رو حتی شوهرم هم در مورد من نمی کنه،پس چه جوریه که دیگران این حق رو به خودشون می دن؟! راستش رو بگم چند وقتیه بد جوری دلم می خواد از تهران برم.برم یه جایی واسه زندگی که هیچ فامیل و آشنایی نباشه.یه جایی که نه شیراز باشه و نه تهران.یه جایی که من باشم و شوهرم و پسرم.اگرچه حتی یه جایی باشه مثل خونه دکتر ارنست.یه جایی که هی نخوام مواظب رفتارام باشم، مجبور نباشم وقتی حوصله مهمون ندارم،مهمون داری کنم و به اجبار روی خوش نشون بدم.تظاهر کنم.کاری که ازش متنفرم.نمی دونم.شاید اینها هنوز اثرات زایمانه!!! الله اعلم.

فردا شب آراد رو برای اولین بار قراره ببریم مهمونی شام.البته دو بار تا حالا خونه مادر شوهرم بردمش ولی مهمونی رسمی نه.فردا با همکاری دوستان !! ایشالا افتتاح می کنیم.غیر از آراد یه نی نی 5 ماهه هم هست که ایشالا خدا به خیر کنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:42  توسط طوطیا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 9:34  توسط طوطیا  | 

مامان دیشب رفت.حالا من موندم و یه نوزاد 9 روزه که تنهاییمو پر می کنه.آراد خدا رو شکر پسر آرومیه و بیخودی گریه نمی کنه.الان کنار من توی تختش دراز کشیده و دست و پا می زنه و یه صداهایی هم ایجاد می کنه که نشون می ده به  زودی باید پوشکش رو عوض کنم.

حالا من یه مادرم.یه مادر با همه احساسات و عواطف خاص خودش.یه مادر با همه احساس مسئولیتهاش و یه مادر که به خاطر عوارض ناشی از زایمان ، هنوز از نظر روحی توی وضعیت مناسبی نیست.

از صبح تا حدود ساعت 5.5-6 عصر، کاملا حالم خوبه ولی از اون موقع به بعده که اشکهام بی جهت سرازیر میشه و حالم بد میشه.خودم فکر می کنم یه علت و در واقع بزرگترین علتش اینه که مثل قبل وقت صحبت و همنشینی با پسر جون رو ندارم.من خیلی به شوهرم وابسته هستم.اینو خیلی راحت هر کسی با یکبار دیدن و صحبت کردن با من متوجه میشه.ولی این مدت به علت اینکه مدام مهمون داشتیم و سرمون شلوغ بود، نتونستیم مثل قبل با هم باشیم و این واسه من که حتی توی محیط کار هم با همسرم بودم، خیلی سخته.ولی خب از امروز زندگی 3 نفره مون رسما شروع شده و ایشالا حال من هم بهتر میشه.

پسرم کارش تموم شد و منتظره که برم پوشکش رو عوض  کنم.در اولین فرصت طی یکی دو روز آینده، چند تا عکس از پسرم میذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:53  توسط طوطیا  | 

 دکتر گفته بود شنبه صبح ساعت 6.5 بیمارستان باشم که تا کارهای پذیرش و آماده سازی من انجام بشه بیاد.من و پسر جون و مامانم شب همه مدارک و ساک بیمارستان و دوربین فیلمبرداری و عکاسی رو آماده کنار در گذاشتیم و مثلا خوابیدیم.البته چه خوابی؟!! من و پسر جون که مدام با هم حرف می زدیم.هم خوشحال بودم و هم نگران.شاید باید بگم بیشتر نگران.نگران سلامتی آراد.فقط اینو از خدا می خواستم.از ته ته دلم.صبح ساعت 5.15 بیدار شدیم و نماز خوندیم و آماده شدیم.پسر جون از لحظه لباس پوشیدن شروع به فیلمبرداری کرد.ساعت 6.20 رسیدیم جلوی در بیمارستان.بیمارستان ایرانشهر توی خیابون شریعتی.محیط بیمارستان خیلی آروم و خلوت بود.به محض ورود ، کارهای پذیرش من شروع شد.بعد از چند دقیقه،پدر و مادر و برادر پسر جون هم رسیدن.من رو خیلی زود به بخش زایمان بردند و معاینات رو شروع کردن و لباس اتاق عمل رو پوشیدم.بقیه هم پشت در منتظر بودن تا من آماده بشم.حدود ساعت 7.40 دقیقه من رو با برانکارد از اونجا خارج کردن و به سمت اتاق عمل بردن.پسر جون با دوربین فیلمبرداری پا به پای ما میومد.خلاصه من وارد اتاق عمل شدم و پسرجون دوربین رو به تکنسین اتاق عمل داد که در طول عمل هم فیلمبرداری کنه....

وقتی چشمام رو باز کردم یه کله گرد کوچولو با یه جفت چشم مشکی خیره به خودم دیدم که گذاشته بودن روی سینه من تا شیر بخوره.لحظه عجیبی بود.مامانم،پسر جون و مادر شوهرم هم بالای سرم بودن.مامان میگه اون موقع فقط با صدایی که هنوز به خاطر بیهوشی کاملا باز نشده بود، پشت سر هم می گفتی :" مامان خیلی دوستش دارم."،" مامان خیلی حس خوبی دارم." بعد از اون، پسر جون اومده بالای سرم و موهامو نوازش می کنه و از مشخصات نی نی برام میگه( اینها رو توی فیلم دیدم و زیاد چیزی یادم نمیاد.)

ظهر اون روز اتاقم پر بود از دوستا و همکارام.اتاقم پر بود از گل و گل سر سبد همه گلها ، آراد عزیزم که به گفته همه شباهت عجیبی با پدرش داره.همون آرزوی همیشگی من.31 فروردین روز عجیبی بود.روزی که خدا یه هدیه بزرگ دیگه به من داد.یه هدیه دوست داشتنی که حاصل عشق و علاقه و زندگی من و پسر جونه.

فردا صبح ، دکتر منو معاینه کرد و گفت میتونم ظهر مرخص بشم.پسرم هم از هر جهت شکر خدا سالم و نرمال بود و به خوبی هم شیر خوردن رو توی همون چند ساعت اول شیر خوردن رو یاد گرفته بود.

ظهر ساعت 1 ، کارهای ترخیص انجام شد و ما آماده رفتن شدیم.کلا حالم خوب بود.از طرفی هم خودم آدم یک جا نشین و اهل استراحتی نیستم.به همین خاطر از همون صبح زود آرایش کرده بودم و موهامو مرتب کرده بودم و برای خودم قدم می زدم.مادر شوهرم هم خیلی خوشحال بود و به همه می گفت عروسم با خنده رفت توی اتاق عمل و با خنده هم اومد بیرون.مادرم هم به خاطر سلامتی من و آراد، مدام خدا رو شکر می کرد.پسر جون هم که توی آسمونا بود و فکر کنم حقوق یک ماهشو فقط بین پرسنل بیمارستان پخش کرده بود.اما در آخرین لحظات خروج از بیمارستان، یه اتفاق بد کلی همه رو نگران کرد که البته خدا رو شکر به خیر گذشت.

من و پسر جون و مامانهامون منتظر بودیم که آسانسور بیاد و سوار شیم.هر کدوم از اونها چند تا وسیله و ساک و... دستشون بود.آراد هم داخل ساک حملش و دست پسر جون بود.آسانسور که اومد ، واسه همه جا نبود در نتیجه قرار شد که مامانهامون با پله برن و من و پسر جون و آراد با آسانسور.آسانسور از طبقه 3 به طرف بالا رفت و هر طبقه هم توقف داشت.یادم میاد که دیگه کم کم داشتیم به همکف نزدیک می شدیم که دیگه از شدت سر گیجه نمی تونستم روی پا وایسم و به پسر جون گفتم حالم د اره بد می شه.پسر جون میگه بعد از اون رنگت به شدت سفید شد و به شدت خوردی زمین.همون موقع می رسیم همکف و پسر جون،آراد رو به نگهبان می ده و برام ویلچر می گیره که منو به سمت اورژانس ببره.مامانها هم که می بینن ما نیومدیم، نگران می شن و میان.توی مسیر اورژانس، پرستار هر چقدر تلاش می کنه نمی تونه فشار منو اندازه بگیره چونکه ظاهرا نبضم از کار افتاده بوده و به همین علت از دکتر اورژانس می خوان که بیاد فشارمو بگیره.پسر جون میگه هر چقدر تلاش میکردن که فشارتو بگیرن، گیج فشار عدد 2 رو نشون میداده و من فکر می کنم این یعنی مرگ!!

بعد از چند لحظه که منو روی تخت می خوابونن و آب کمپوت بهم میدن، احساس کردم دارم به  زندگی بر می گردم.دقیقا همین احساس بود.احساس مردن و زنده شدن.

خلاصه که به خیر گذشت و به خونه اومدیم.امروز آرادم چهار روزه هست و شکر خدا و ماشاءا... در صحت و سلامت کامل.وزن تولدش 3کیلو و 20 گرم و قدش 49 بود.یه پسر ریز نقش کاکل زری سفید برفی.

باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر همه نعمتهایی که به من داده.نعمت سلامتی که به پسرم داده و همه بزرگیها و خوبیهاش.

ممنونم از همه دوستانی که جویای احوال ما بودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 11:32  توسط طوطیا  | 

سلام

امروز سی و یک فروردین هشتادو هفت ساعت هشت و بیست دقیقه صبح، آراد ،پسرمون،به دنیا اومد.

آراد و طوطیا هر دو خوبن و همه چیز خدا رو شکر عالی پیش رفت ، احتمال قوی فردا مرخص میشن

توضیحات بیشتر بمونه برای وقتی که خود طوطیا میاد

با احترام ، پسر جون

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 21:49  توسط طوطیا  |